::: meyaneh :::






توضيحات خود را اينجا بنويسيد ...

Sunday, August 10, 2003


åäæÒ ÔíÑ ãی ?˜Ï

ÇÒ ?ÓÊÇä ?Çæ

ÏÑ ãÛÇÒå ی ÞÕÇÈی...

Wednesday, April 30, 2003


حمام بلور میانه البته قبل از بمب باران

Wednesday, April 16, 2003

اعتماد
انسان نمی ا�تد مگر به طر�ی که به سويش تکيه می کند
د

Monday, April 14, 2003

من
من ان نيستم كه مي بيني
حتي من در اينجا نيستم كه مي بيني
مرا در صبحي روشن بجو
مرا در آستان آبي باران پيدا كن
مرا در خنكاي نسيم
مرا در شهر نور و آ�تاب
مرا در كنار آن �رشته كه هر شب قصه شاديهايت را مي خواند پيدا كن
من آن نيستم كه در اين گندابه وحشت ميبيني
من انم كه در نسيم پرو بالي دارم ...

@@@@@@@@@@@
واي كه چه سخت ن�س مي كشم
تن من ديگر طاقت اين ق�س را ندارد .
بايد پرواز كنم بايد با تو وداعي تازه كنم
وداعي از سر رخوت
ديگر مرا به خود نخوان
مرا به درياهاي روشني بخوان
به آنسوي محبت
به بازي روي باد ..


Monday, April 07, 2003


درون معبد هستي
بشر،در گوشه ي محراب خواهشهاي جان ا�روز
نشسته در پس سجاده ي صد نقش حسرت هاي هستي سوز
به دستش خوشه ي پر بار تسبيح تمناهاي رنگارنگ
نگاهي مي كند؛ سوي خدا-از آرزو لبريز-
به زاري از ته دل، يك"دلم مي خواست" مي گويد.
شب و روزش "دريغ" ر�ته و "ايكاش" آينده است.

من امشب ه�ت شهر آرزوهايم چراغان است!
زمين و آسمانم نور باران است!
كبوترهاي رنگين بال خواهش ها
بهشت پرگل انديشه ام را زير پر دارند
ص�اي معبد هستي تماشايي است:
ز هر سو، نوشخند اختران در چلچراغ ماه مي ريزد
جهان در خواب
تنها من، در اين معبد، در اين محراب؛

دلم مي خواست: بند از پاي جانم باز مي كردند
كه من، تا روي بام ابرها،پرواز مي كردم،
از آنجا ، با كمند كهكشان، تا آستان عرش مي ر�تم
در آن درگاه، درد خويش را �رياد مي كردم!
كه كاخ صد ستون كبريا لرزد!

دلم مي خواست : دنيا خانه ي مهر و محبت بود
دلم مي خواست : مردم در همه احوال با هم آشتي بودند.
طمع در مال يكديگر نمي كردند
كمر بر قتل يكديگر نمي بستند.
مراد خويش را در نامرادي هاي يكديگر نمي جستند،
از اين خون ريختن ها ، �تنه ها، پرهيز مي كردند،
چو ك�تاران خون آشام، كمتر چنگ و دندان تيز مي كردند!

دلم مي خواست : عشقم را نمي كشتند
ص�اي آرزو را-كه چون خورشيد تابان بود- مي ديدند.
چنين از شاخسار هستيم آسان نمي چيدند
گل عشقي چنان شاداب را پرپر نمي كردند.
به باد نامرادي ها نمي دادند.
به صد ياري نمي خواندند
به صد خواري نمي راندند.
چنين تنها ، به صحراهاي بي پايان اندوهم نمي بردند.

دلم مي خواست، يك بار دگر او را كنار خويش مي ديدم،
به ياد اولين ديدار در چشم سياهش خيره مي ماندم،
شراب اولين لبخند در جام وجودم هاي و هو مي كرد.
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو مي كرد،
دلم مي خواست: دست عشق- چون روز نخستين
هستي ام را زير و رو مي كرد!

دلم مي خواست سق� معبد هستي �رو مي ريخت
پليدي ها و زشتي ها ، به زير خاك مي ماندند
بهاري جاودان آغوش وا مي كرد.
جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا مي كرد!
بهشت عشق مي خنديد.
به روي آسمان آبي آرام،
پرستوهاي مهر و دوستي پرواز مي كردند.
به روي بامها ، ناقوس آزادي صدا مي كرد....

مگو :"اين آرزو خام است!"
مگو:"روح بشر همواره سرگردان و ناكام است."
اگر اين كهكشان از هم نمي پاشد؛
وگر اين آسمان در هم نمي ريزد؛
بيا تا ما:"�لك را سق� بشكا�يم و طرحي نو در اندازيم."
به شادي :"گل بر ا�شانيم و مي در ساغر اندازيم!"

"�ريدون مشيري"

Saturday, April 05, 2003

نيکی را چه سود
هنگامی که نيکان همه در جا سرکوب می شوند
و هم آنان که دوستدار نيکانند؟

آزادی را چه سود
هنگامی که آزادگان بايد ميان اسيران زندگی کنند؟

خرد را چه سود
هنگامی که جاهل نانی به چنگ می آورد
که همگان را بدان نياز است ؟

Sunday, March 30, 2003


تقدیم به همشهریان عزیزم
بخاطر �را رسیدن 13 بدر
به گئچیلیک سر بزنین ها. یادتون نره


بوي باران ، بوي سبزه ، بوي خاك
شاخه هاي شسته ، باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگ هاي سبز بيد
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار!
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام ،
باده رنگين نمي نوشي ز جام ،
نقل و سبزه در ميان س�ره نيست
جامت از آن مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم !
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آ�تاب !
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار !
گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
ه�ت رنگش مي شود ه�تاد رنگ

�ريدون مشيري


Persian Weblogs List [Powered by Blogger]